اطلاعیه
به اطلاع دوستان هنر دوست میرسانم وبلاگ ام(ادبی هنری)بار گذاری شده بازدیدتان برایم افتخار آمیز است.نظر یادتان نرود! دگرسو
وبلاگی منتقدانه درباره سیاست و نواندیشی دینی
به اطلاع دوستان هنر دوست میرسانم وبلاگ ام(ادبی هنری)بار گذاری شده بازدیدتان برایم افتخار آمیز است.نظر یادتان نرود! دگرسو
فيليپ شرول از واشنگتن
۸ خرداد ۱۳۸۵
يکي از زنان فعال طرفدار دموکراسي که سال گذشته به اتهامات واهي محکوم و زنداني شد، افشا کرد که ماموران حکومت چگونه به زنان زنداني تجاوزمي کنند.
رويا طلوعي، 40 ساله، هنگامي که از امضا کردن ورقه اعترافاتي که بزور از او گرفته بودند، سر باز زد، مورد ضرب و شتم و تجاوز ماموران وزارت اطلاعات قرار گرفت. زماني که او را تهديد کردند که دو فرزندش را در مقابل چشمانش آتش مي زنند، قبول کرد که نامش را پاي ورقه بنويسد.
کلمات رکيک مردي که به او حمله کرد، شايد به اندازه آزار جسماني اين حمله وحشتناک بود. طلوعي، هفته گذشته در مصاحبه با ساندي تلگراف در واشنگتن گفت: "وقتي از آن مرد پرسيدم چطور مي تواني اين بلا را به سر من بياوري، او گفت که فقط به دو چيز اعتقاد دارد، اسلام و حکم روحانيون. اما من مي دانم که هيچ ديني نمي تواند کاري که آنها با من و زنان ديگر انجام دادند را توجيه کند. دين براي اين آدم ها فقط وسيله اي براي استعمار و سوءاستفاده است. اين حکومتي است که با زنان، رژيم هاي ديگر، قوميت هاي ديگر و با هر کسي که نظري مخالف داشته باشد، مخالف است."
اظهارات خانم طلوعي درباره سختي هايي که کشيده است، برگزارش اخير مخالفان حکومت که مي گويند ماموران وزارت اطلاعات به زنان زنداني تجاوز مي کنند و با اين روش از آنها اعتراف مي يرند و قبل از اعدام به دختران جوان تجاوز مي کنند تا به عنوان باکره به بهشت وارد نشوند، تاييد مي کند.
تعداد کمي از زنان دنياي اسلام حاضر مي شوند حتي در ميان خودشان درباره اين موضوع صحبت کنند، اما خانم طلوعي مي گويد که حکومت بارها زنان زنداني را مورد تجاوز جنسي قرار داده است. او وقتي درباره تجربه زندانش صحبت مي کند، صدايش به نجوا تبديل مي شود و بغض گلويش را مي گيرد، اميدوار است که نيما، پسر شش ساله اش که در رستوران هتل پيتزا مي خورد، ناراحت نشود. اما نيما سعي مي کند او را دلداري بدهد. او با لحني غمزده مي گويد: "خوشم نمي آيد مامان از زندان حرف بزند. گريه اش مي گيرد." خانم طلوعي که انجمني از زنان در کردستان ايران تشکيل داد و مجله اي ماهانه منتشر مي کرد که تابستان سال گذشته توقيف شد و ماه اوت سال گذشته به دليل شرکت در تظاهرات ضد رژيم در شهر سنندج که به تمام مناطق کرد نشين سرايت کرد، بازداشت شد.
رويا طلوعي درباره نحوه بازداشتش مي گويد: "چهار مرد و سه زن مسلح شبانه به خانه ام حمله کردند و من را با خودشان بردند. بچه هايم گريه مي کردند. تمام شب بازجو هاي مختلف از من بازجويي کردند و بعد من را به زندان انفرادي انداختند." او را با يک پتو و يک ليوان که براي ادرار هم از آن استفاده مي کرد، در زندان مخوف وزارت اطلاعات در سلول انفرادي زنداني کردند.
شش شب پيا پي در زير زمين زندان از او بازجويي شد و بازجو ها از او مي خواستند که اعتراف کند که تظاهرات را او بر پا کرده و از روي فهرستي که جلويش گذاشته بودند، هويت همکارانش را در اين توطئه فاش کند."وقتي از انجام کاري که خواسته بودند سر باز زدم، به من سيلي زدند. اما بعد از شش
شب، روش عوض شد. من را با دو مرد در يک اتاق تاريک کوچک تنها گذاشتند. يکي از آنها که خودش را اميري معرفي کرد، معاون دادستان بود. مرد ديگري بسيار بد دهن بود و حرف هاي رکيک مي زد. آنها پشت سر هم به من سيلي زدند. بقيه شب کاري با من کردند هيچ زني هرگز نبايد تجربه اش بکند. اميري گفت که من تو را به دار مي زنم، اما قبل از آن، بلايي به سرت مي آورم که ديگر هيچ زني جرات کند، دهنش را اينجا باز کند." بعد به او تجاوز کرد.
وقتي او از اميري مي پرسيد که چطور مي تواند دست به چنين کاري بزند؟ اميري به او مي گفت که فقط اسلام و حکم روحانيون براي او اهميت دارد. حمله آنها باعث کبودي و خونريزي اش شده بود، اما او همچنان از امضاي ورقه سر باز مي زد. او در مقابل از حمله کننده خشنش مي خواست که با يک وکيل ملاقات کند و با فعالان بين المللي حقوق بشر گفتگو کند.
شب بعد، به دليل اينکه هنوز خون ريزي مي کرد و به اصطلاح "نجس" شده بود، مورد آزار جنسي قرار نگرفت. در عوض به او گفتند که فرزندانش را در مقابل چشمانش آتش مي زنند.عاقبت در هم مي شکند. خانم طلوعي مي گويد: "خودم را به پاهاي اميري انداختم و التماس کردم به بچه هايم آسيب نرساند. گفتم که هر کاري که بخواهند انجام مي دهم و هر چيزي را که بخواهند، امضا مي کنم." او اعتراف مي کند که با مصاحبه کردن با رسانه هاي بيگانه و رهبري تظاهرات، عليه رژيم توطئه کرده است، اما مي گويد که همدستي نداشته است.بعد از گذراندن چند شب ديگر در انفرادي، به زندان عمومي زنان منتقل مي شود و در آنجا با زخم هاي چرکين ساير زنداني ها که بر اثر ضربات شلاق بوجود آمده بود، مواجه مي شود. او در حالي که سعي مي کرد شان و شايستگي اش را حفظ کند، به زنان ديگر درباره اصول اوليه حقوق بشر آموزش هايي داد و کمک کرد تا براي اولين بار وسايل کمک هاي اوليه
براي آنها تهيه بشود. او مي گويد: "يک احساس رفاقت خوب بين مان شکل گرفته بود."خانم طلوعي بعد از تحمل 66 روز زندان، با قرار وثيقه آزاد شد و او دليل آزاديش را چنين توضيح مي دهد: "چون رژيم به آنچه که مي خواست، رسيده بود." اما او همچنان براي جان فرزندانش احساس خطر مي کرد، به همين دليل تصميم به فرار مي گيرد. ابتدا او و نيما به ترکيه مي روند و دختر چهارده ساله اش شيما هم از طريق قاچاق، به آنها مي پيوندد.
گروهي از مخالفان رژيم به نام اتحاديه زنان ايران، از ترس دسترسي ماموران حکومت که گفته مي شد پناهندگان را به قتل مي رسانند، به آنها کمک مي کنند تا ماه گذشته به آمريکا بروند.خانم طلوعي پناهندگي سياسي گرفته و منتظر است تا مبارزه اش را با تهران آغاز کند. اقوامش هنوز در ايران زندگي مي کنند و به دلايل امنيتي از گفتن جزئيات خودداري مي کند اما مي گويد که خانواده اش براي او دعاي خير کرده اند تا بتواند حرف هايش را با وجود عواقب احتمالي آن آزادانه بگويد.
توجه جهاني روي مسائل اتمي ايران و رئيس جمهور تندرو اش که در زماني که او در زندان بسر مي برد روي کار آمد، معطوف شده است. اما خانم طلوعي معتقد است که تغيير زيادي در ايران صورت نگرفته است. او مي گويد: "بعضي وقت ها به نظر مي رسد که حکومت بهتر شده است و بعضي وقت ها به نظر بدتر مي آيد، اما مردم ايران همچنان عذاب مي کشند. "منبع: مجله اينترنتي تلگراف
سه سال پيش كه محترمانه از حوزه علميه عذرم را خواستند با كوله باري از سئوالات بي جواب و به همراه يك دو جين حكم تكفير چند جوجه طلبه ، وارد جامعه اي شدم كه كمتركسي قائل بود بايد براي وضعيت ديني طرحي نو برانداخت . سوپاپ اطميناني به نام دولت اصلاحات فشار حاصله از برخوردها ی ايدولوژيك در سالهاي پسا انقلابي را خنثي كرده بود و من فقط خواندم و خواندم . در پي نظراتي كه براي كشف حقيقت حداقل براي خودم داشتم ملاقاتهاي زيادي را با اربابان علم كلام در مشهد داشتم كه بسيار پر ثمر بود و آن ثمر نه حل سئوالاتم بل ايجاد سئوالات جديد و چالش برانگيزتر شد . سئوالاتي كه ديگر نمي شد با قال الفلان و … آن را اخفاء نمود .
اينچنين بود تا كه در ماه گذشته پيشنهادي مبني بر ايجاد راه اندازي هسته مطالعات فلسفي به كميته آموزش حزب دادم كه مورد قبول واقع شد و پس از انتخاب هسته سياستگذاري و چندين جلسه بالاخره دوشنبه شب 27/6/85 اولين جلسه رسمي اش با حضور پيش از 12 نفر برگذار شد . اين حلقه فلسفي با گرايش روشنفكري ديني قصد دارد به طور منظم برنامه هاي عمومي و خصوصي خود را برگذار كند . در همين راستا بود كه اقدام به ساخت وبلاگي اختصاصي براي حلقه فلسفي مان كرديم كه پورتالي باشد براي ما و معرفت دوستان عزيز هر چند كه از اين پس مستمر به اطلاع رساني در اين خصوص اقدام خواهم نمود . براي كسب اطلاعات بيشتر مي توانيد با من تماس بگيريد .
همراه : 09325112664
بسم ا... الرحمن الرحيم
بزرگداشت ياد و خاطرهي نوانديش بزرگ ديني معاصر كشور مرحوم مهندس بازرگان و درود بر روان پاك آن بزرگ و با عرض سلام محضر همهي خواهران و برادران گرامي، در دقايقي كه در محضر سروران و دوستان و عزيزان هستم در باب ارتباط مردمسالاري و معنويت كه هم به جد مورد اعتقاد و تاكيد بنده است و هم طرح رئوس و مطالبش با چارچوب فكري كه ما از مرحوم مهندس بازرگان سراغ داريم، مي خواند، وقت دوستان را مي گيرم.
در واقع در مطالبي كه خواهم گفت، به ادامهي سخناني كه در جاهاي ديگري گفتهام ميپردازم و احتمالاً تكرار ميكنم. در جايي ديگر گفته شده است كه ما هم الزام معرفتشناختي و هم الزام اخلاقي به نظام سياسي مردم سالارانه داريم. يعني اگر ما باشيم و معرفتشناسي يعني حقيقتطلبي صرف، و باز اگر ما باشيم و اخلاق يعني عدالتطلبي محض، هردوي اين امور هم حقيقتطلبي و هم عدالتخواهي اقتضا ميكنند كه نظام سياسي كه برميگزينيم و نظام سياستي كه ميپذيريم نظام سياسي دموكراتيك و مردمسالارانه باشد. در همانجا گفتم كه اجمالاً در همهي مواردي كه رايي قابل اثبات همگاني نيست، يعني چنان است كه نميتوان با استدلال خدشهناپذيري درستي يا نادرستي آن را اثبات كرد؛ در جميع اين موارد كه به لسان معرفتشناسان مواردي است كه ما با باورها و سخنان Subjective يا objectiveهاي بالقوه سروكار داريم، در جميع اين موارد چارهاي جز رجوع به آرا و نظرات مردم براي تصميمگيريهاي جمعي نيست. يعني دقيقاً در همهي مواردي كه رايي و نظري بخواهد مبناي تصميمگيريهاي جمعي قرار بگيرد اگر آن راي و نظر قابل اثبات عقلاني خدشهناپذير نيست، چارهاي جز اين نيست كه فقط در صورتي مبناي تصميمگيري جمعي قرار بگيرد كه مردم پذيرفته باشند كه تن بدهند و به اين راي و نظر تسليم شوند. اين فلسفهي وجودي مردمسالاري و توجيه معرفتشناختي و اخلاقي آن است. هر نظام ديگري نه به لحاظ اخلاقي و نه به لحاظ معرفتشناختي قابل تبيين و توجيه نيست. اما آن چيزي كه در اين جلسه خواهم گفت آن است كه نظام مردمسالاري در عين حال كه بهترين نظام سياسي و حكومتي است كه تاكنون عقل و معرفت بشري به آن رسيده است در عين حال بياشكال هم نيست. در مقابل بايد گفت فقط بهترين نظامي است كه بشر به آن نظام دست يافته است.
همهي صاحبنظران، هم كساني كه در فلسفهي سياست يا فلسفهي سياسي كار ميكنند و هم كساني كه در فلسفهي حقوق كار ميكنند و هم كساني كه با روانشناسي اجتماعي سروكار دارند، ميدانند كه نظام مردمسالاري هم داراي يك سلسله كمبودها و نارساييها است. ادعاي بنده اين است كه اين كمبودها و نارساييها را ميشود با معنويت مردمي كه نظام مردمسالاري را ميپذيرند جبران كرد. به تعبيري ديگر اگر مردمسالاري از معنويت جدا شود، اين عيب و ايرادها خواهد بود و اگر ملازم مردمسالاري چيزي به نام معنويت داشته باشيم در اينصورت اشكالات و نواقصي كه در يك نظام مردمسالار قابل تحقق است و حتي قابل پيشبيني است ميشود اين نقصها و عيبها را جدا كرد.
بنابراين وقتي كه بحث از مردمسالاري و معنويت ميشود، ميتوان نحوهي تقدم مسئله را همين دانست كه مردمسالاري بيعيب و نقص نيست اگرچه بهترين نظام متصور را داشته باشد. اما در عين حال با معنويت مردم ميشود اين عيب و نقصها را تا حد ممكن فروكاست و چه بسا به صفر رساند. اما نحوهي تفكر دومي هم به اين مسئلهي مردمسالاري و معنويت ميشود داشت و آن اين است كه نظام مردمسالاري اگر شرط لازم بهروزي و سعادت مردم جامعه باشد، مسلماً شرط كافي نيست. يك جامعه وقتي كه نظام مردمسالاري واقعي داشته باشد فقط شرط لازم سعادت و بهروزي خودش را تحصيل و اكتساب كرده، ولي مسلماً شرط لازم به معناي شرط كافي نيست. ادعاي بنده اين است براي اينكه شرط كافي اين امر يعني شرط كافي سعادت و بهروزي بدست آيد، بايد انسانهايي باشيم معنوي با تعبيري كه بعدا خواهيم گفت. بنابراين ميشود گفت كه با اين نحوهي تفكر دوم ميشود گفت كه در عين اينكه الزام اخلاقي و معرفتشناختي به مردمسالاري داريم كه معنايش اين است كه مردمسالاري زاييدهي حقيقتطلبي و عدالتجويي است. در عين حال همين مردمسالاري وقتي كه تحقق پيدا كرد، همچنان به پدر و مادر خودش نيازمند خواهد بود.
يعني همچنان نيازمند به عقلانيت و همچنان نيازمند به معنويت خواهد بود. اين نحوهي تفكر دومشان است. نگرش سوم آنكه همهي كساني كه مردمسالاري را بعنوان يك نظام آرماني سياسي و حكومتي پيشنهاد كردند، در واقع مدعايشان اين است كه ما در يك جامعه نياز به نهادهاي دموكراتيك داريم، وقتي كه بحث مردمسالاري و معنويت به پيش كشيده ميشود در واقع ميشود بحث را به اين صورت هم تبيين كرد و توجيه كرد كه ما براي بهروزي فقط نياز به نهادهاي دموكراتيك نداريم، بلكه نياز به «نهان»هاي دموكراتيك هم داريم، يعني بايد از درون، ضمير ما هم دموكراتيك بشود نه فقط نهادهاي بيروني و Objective جامعه دموكراتيك بشوند. بلكه نهانهاي ما، درون ما، ضماير ما و انفس ما هم بايد يك سلسله انفس دموكراتيك و مردمسالارانه باشد. نهاد دموكراتيك يعني نهاد اخلاقي، يعني نهاد معنوي، كساني در درون دموكراتيك هستند يعني در درون مردم دوستند كه اخلاقياند و معنوي، به اين لحاظ ما نيازمند اين هستيم كه در هر دو نسبت و با محتواي متفاوت درباره مردمسالاري و معنويت گفتگو كنيم. با اين سه نحوهي رويكرد، من نكاتي به نظرم ميآيد كه براي يك نظام دموكراتيكي كه بخواهد علاوه بر اينكه شرط لازم را محقق كرده، شرط كافي را هم براي بهروزي مردم محقق كرده باشد، اين نكات لازمند. اين نكات را هم همهشان را نكات معنوي تلقي ميكنم. مراد از معنويت در اينجا اين است كه ما نياز به يك سلسله «ورزه»هاي دروني؛ رياضتهاي دروني داريم. صرف اينكه نهادهاي جامعهي ما نهادهاي دموكراتيك باشند، بايد بدانيم در درون خود ما هم يك سلسله رياضتهاي اخلاقي و معنوي صورت بگيرد. اگر همهي نهادها دموكراتيك باشند ولي ما در درون خود اين تحولاتي را كه خواهم گفت تجربه نكرده باشيم و از سر نگذرانده باشيم و همواره با خودمان اين تحولات را نپذيرفته باشيم، باز هم نميتوانيم اولاً نهادهايمان را به معناي واقعي كلمه دموكراتيك بكنيم، و ثانياً شاهد بقا و دوام اين نهادهاي دموكراتيك باشيم. اين موارد را من تا جايي كه فرصت دارم خدمت سروران خواهم شمرد.
مقدمه
اين پژوهش به تاريخ حكومت عباسي از جنبه واقعيت سياسي آن مي پردازد
. رخدادهاي تاريخ عباسي، به واقع شاخه و در هم تنيده است و تركيب هاي سياسي متعددي دارد. اين رخدادها حكومت اسلامي دامنه داري را پديد آورد كه امتداد حكومت اموي به حساب مي آيد و عناصر متعدد عربي، فارسي و تركي در آن به تأثير و تأثر پرداختند. اين حكومت شاهد ساختار اجتماعي و نژادي ناهمگن و تحولات سياسي، اقتصادي و اجتماعي مهمي بود كه راه و روش آن را مشخص كرد. عامل آشكار در ايجاد اين رخدادها و تأثير و تأثرها، عقيده اسلامي بود؛ زيرا در جامعه اسلامي تأثيري ريشه اي داشت. ايجاد حكومت عباسي، بيعت صرف با يك خليفه يا انتقال حكومت از امويان به عباسيان در حاكميت گروهي اسلامي نيست، بلكه انقلابي فراگير در تاريخ اسلام و نقطه عطفي مهم در سير تحول اسلامي به حساب مي آيد كه به طور ريشه اي جامعه اسلامي را تغيير داد ؛ باور عميقي در همه جهات زندگي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي بر جاي گذاشت و در برابر مسلمانان غير عرب در آن نواحي چهر گشود. مورخان كوشيده اند نهفته هاي اين تحول و تفسير آن را از مفاهيم مختلف بر ملا كنند: برخي آن را انقلابي ايراني در برابر حكومت عربي ديدند ؛ در حالي كه برخي ديگر آن را صرفا انقلابي در برابر حكومت بني اميه براي كوتاه كردن دست آنان از حكومت و جايگزين كردن عباسيان به جاي ايشان تفسير نمودند ؛ گروهي نيز از قطعي بودن اين دگرگوني در نتيجه تحولاتي كه جهان اسلامي در خلال قرن اول هجري شاهد آن بود، سخن گفتند. در حقيقت، اين، نتيجه سياست غير متعادل امويان در برابر مردم غير عرب و برخي گروه هاي عربي است ؛ لغزشي آشكار در زندگي سياسي، كه عباسيان به نفع خود از آن بهره برداري كردند. اينان هم چنين از خلأ رهبري كه با مرگ ابوهاشم بن محمد بن حنيفه، صاحب و امام دعوت كيسانيه رخ داد، بهره بردند و اين خلأ را پر كردند و ظاهرا محمد بن علي بن عبدالله بن عباس رياست دعوت براي «رضا من آل محمد» را عهده دار شد. وي پنهاني براي اختصاص دادن آن (دعوت) به بني عباس مي كوشيد و به علت هوشياري، توانايي و شايستگي اش، در اين كار موفق گرديد. بعد از اين كه شخص رهبر پيدا شد و زمينه حركت براي پذيرش دعوت فراهم گرديد، خراسان به عنوان سرزمين و خراساني ها به مثابه مردم انقلابي، براي پذيرش اين دگرگوني نمايان شدند. در خراسان اعراب به جان هم افتاده بودند و درگيري قيسي ـ يمني تقريبا هميشگي بود. اين سرزمين به علت موقعيت مرزي اش در سرزمين ماوراء النهر، شاهد درگيري با تركان بت پرست بود. بسياري از ايرانيان و موالي ـ كه از حكومت افراطي اموي متنفر بودند ـ در اين سرزمين يافت مي شدند ؛ به ويژه خراسانيان كه از مركز خلافت اموي فاصله بسيار داشتند و مانع رسيدن كمك ها به آن جا در وقت مناسب مي شدند. در نتيجه، اين عامل به ايجاد كانوني براي هرج و مرج و عصيان در برابر مركز خلافت كمك كرد. بدين گونه ابومسلم خراساني ـ كه ابراهيم امام او را براي آشكار كردن دعوت عباسي به خراسان اعزام كرده بود ـ توانست وارد «مرو» شود و بر فارس چيره گردد. سپس سپاهش را متوجه عراق كرد و توانست سپاه اموي را شكست دهد و به بصره و آن گاه در سال 132 ق . / 749 م. به كوفه وارد شود. در اين هنگام، ابوالعباس سفاح ـ كه در مسأله رياست دعوت ، جانشين ابراهيم امام شده بود ـ رو به كوفه آورد و در خطبه اي، ايجاد حكومت عباسي را اعلان كرد. به اين ترتيب او نخستين خليفه عباسي به شمار آمد و فرماندهانش بر بقيه اموي ها پيروز شدند. بعد از مرگ ابوالعباس، برادرش ابوجعفر منصور جانشين او شد كه به حق، بنيان گذار حكومت عباسي به حساب مي آيد. سپس خلفاي بعد از او در طول چهار قرن كه تا سال 656 ق./1258 م. طول كشيد، از پي او آمدند. هنگامي كه خلافت به بني عباس رسيد، جهان اسلام مناطق گرگان و تخارستان در سرزمين ماوراء النهر را شامل مي شد و با سرزمين ترك و چين همسايه بود . مرزهاي آن به كشمير در جنوب شرقي و سرزمين «نوبه» در جنوب مصر و مغرب در جنوب صحرا و كوه هاي قفقاز و ارمنستان در شمال شرقي مي رسيد ؛ با مرزهاي روم در شمال همسايه بود و در اندلس با جنوب سرزمين غال مجاور بود. حكومت عباسي، در دوره نخستين خود، شاهد مخالفت هاي داخلي براي دست يابي به قدرت بود كه به درگيري هايي خونين منجر شد ؛ مثل خروج عبدالله بن علي بر برادر زاده اش، ابوجعفر منصور. شايد خطرناك ترين درگيري كه عصر اول عباسي شاهد آن بود، نزاع ميان امين و مأمون باشد. خلفاي عباسي در خلال عصر اول عباسي، با مخالفت عمو زادگان علوي شان رو به رو شدند ؛ كساني كه به هنگام پشتيباني از انقلاب، آرزو داشتند خلافت به آن ها واگذار شود ؛ اما هنگامي كه عباسيان حكومت را به خود اختصاص دادند، آنان ناكام شدند و با نيروي حركت هاي خصمانه، جلوي آن ها ايستادند. عباسيان، هم چنين با حركت هاي نژاد پرستانه ايراني مخالف با حكومت عربي، به ويژه بعد از رهايي از دست ابومسلم خراساني، مثل بابيكه و خرميه روبرو شدند. حكومت عباسي در عصر نخستين شاهد درگيري هايي در مرزهايش با همسايگان، به ويژه رومي ها بود ؛ لذا جنگ هاي تابستاني و زمستاني ـ كه ثغور عرصه آن بود ـ ادامه يافت. عباسيان بر حكومت روم چيرگي نيافتند، با اين حال در جبهه شرقي، نفوذ اسلامي را در مناطق سرزمين ماوراء النهر و استان سند مستحكم كردند. حكومت عباسي به تثبيت قدرت خود در سرزمين مغرب پرداخت ؛ اما مدتي بعد اندلس در اقدامي درخور متوجه به فرماندهي عبد الرحمان داخل اموي از آن جدا شد و «ادارسه» به او اقتدا و مغرب اقصي را مستقل كردند. اين مسأله عباسيان را به تلاش واداشت تا مناطق ديگري را كه در حكومت شان براي جدايي تلاش مي كردند، به طور رسمي به حكومت پيوند دهند. از اين نوع است استانداري رشيد ابراهيم بن اغلب در افريقيه. حكومت عباسي با اين درگيري، نفوذ ميان عرب، ايراني و ترك را ادامه داد و نفوذ ايراني ها به علت ناتواني خلفا ـ به سبب حفاظت طولاني از مسأله موازنه ميان اين نژادها ـ قوت گرفت ؛لذا بر بسياري از كارها سيطره يافتند. از جمله ايشان وزيران و فرماندهي بودند كه از آغاز دوران منصور كارها را به دست داشتند تا اين كه هارون الرشيد به دفع وزراي برامكه مجبور شد. سپس بعد از پيروزي مأمون بر برادرش، امين، كفه قدرت به نفع آنان (ايرانيان) سنگين شد و بني سه كه ايراني بودند، جايگاهي رفيع در دوران او يافتند. معتصم به اين باور رسيد كه عنصر جديدي را به صحنه آورد و به آن اعتماد كند ؛ لذا از ميان تركان و اطرافيان، كارگزاران، وزرا و فرماندهي برگزيد و بدين وسيله بر نفوذ ايرانيان غلبه كرد. با مرگ واثق در سال 232 ق./847 م. عصر اول عباسي پايان پذيرفت. با اين كه عباسيان در دوران اول با مشكلات داخلي و خارجي روبه رو بودند، اما اين مسأله آنان را از ارتقاي حكومت شان به سطح بالايي از توانمندي سياسي و تمدني باز نداشت ؛ لذا شهر بغداد را در دوران منصور ساختند كه از آن زمان پايتخت حكومت و از بزرگ ترين پايتخت هاي اسلامي و مركز تجاري شكوفايي گرديد. معتصم شهر سامراء را ساخت و (مردم را در) آن جا ساكن و آن را پايتخت حكومت كرد ؛ اما اين كار از اهميت شهر بغداد نكاست. تجارت با تكيه بر دست آورد مناطق حكومتي يا آنچه از جاهاي ديگر وارد و سپس صادر مي شد، فعاليت چشم گيري يافت ؛ همان گونه كه حيات فرهنگي شكوفا و عربي كردن ميراث انساني فعال شد. حكومت عباسي فعاليتش را در دوران دوم عباسي ـ كه از سال 232 ق./ 847 م. آغاز شد ـ از دست داد. اين مسأله نتيجه ضعف هيأت حاكمه بود و به ضعف بيش تر قدرت سياسي، اداري و مالي حكومت مركزي منجر شد و در نتيجه، استان ها شروع به جدايي از آن نمودند ؛ اما اصولي كه انقلاب به آن دعوت مي كرد، با وجود ضعف خلافت ثمر مي داد. حكومت از نظام متمركز به نظام غير متمركز تبديل شد و در اطراف آن حكومت هاي مستقل ايجاد شدند و مردمان جديد وارد جامعه اسلامي شده، توانستند به حكومت برسند و خلفا زير نفوذ شان قرار گيرند. اين كار به كاهش نقش واقعي سياسي آن ها انجاميد ؛ لذا تركان در صحنه سياست ظاهر شدند و مسؤوليت اداره حكومت را به دوش گرفتند. خليفه تحت الشعاع آنان قرار گرفت ؛ خط مشي تاريخ سياسي تغيير يافت و تاريخ خلافت به حساب نيامد و اين مردم سرزمين هاي اسلامي بودند كه اين تاريخ را ساختند به آن جهت دادند. نژاد پرستي در سايه شعار برابري پديدار شد و خلافت به منافع منطقه اي پاسخ مثبت داد ؛ مسأله اي كه باعث ايجاد نظام غير متمركز شد. طبيعي بود در اين اوضاع سخت، تلاش مورخان متوجه تاريخ سياست مردم سرزمين هاي اسلامي ـ به مثابه گروه هاي منطقه اي ـ شود كه براي رشد شخصيت و منافع خود و تقويت آنچه به دست آورده اند، مي كوشند و هم چنين جانشين رويكرد به تاريخ خلفا گردد. در اين دوران، انديشه فراهم آوردن جهان اسلام تحت فرماندهي و سياسي واحد، از بين رفت و روابط خلافت با كشورهاي منطقه اي، از دشمني تمام عيار تا همكاري ثمر بخش در نوسان بود. عصر سوم عباسي كه از سال 334 ق./ 945 م. آغاز شد، شاهد واكنش مخالفت با نفوذ تركان بود كه بر سرنوشت خلافت در عصر دوم عباسي چيره شدند، مثل حركت ايراني ـ شيعي آل بويه كه حكومت هاي مستقلي در فارس، اهواز، كرمان، ري ، اصفهان و همدان بنيان نهادند. آنان نتوانستند قدرت واقعي شان را تحميل كنند و سلطه خود را بر عراق گسترش دهند تا اين نفوذ اين خاندان افزايش يافت و عصر سوم عباسي به اسم آن ها ناميده شد. آل بويه بعد از به قدرت رسيدن، منصب خلافت را حفظ كردند و زمام كارها را به دست گرفته اند، با اختيار كامل رفتار نمودند. مظاهر ضعف خلفا و كاهش هيبت شان ادامه يافت و در تمام اين دوران باقي بود. عصر چهارم عباسي كه از سال 447 ق./ 1055 م. آغاز شد، شاهد واكنش مخالف با نفوذ شيعي بود. اين عصر با دوران سابق از جهت تمركز سلاجقه ـ كه جانشين آل بويه شده بودند ـ بر شرق اسلامي مشابه است ؛ لذا آنان قدرت واقعي خود را بر سرنوشت خلافت، همراه با احترام به شخص خليفه و مركز خلافت گستراند ؛ اما از جهت مذهب به علت پيروي سلاجقه از مذهب سني ـ كه خليفه عباسي رئيس معنوي آن به حساب مي آيد ـ با آنان تفاوت دارند. رابطه خلافت با اين سلاجقه از همكاري ثمر بخش تا دشمني تمام عيار در نوسان بود، به ويژه در دوران جدايي و يك پارچه نبودن سلاجقه ؛ لذا خلفا به رهايي از قيد سلجوقيان رغبت نشان دادند ؛ اما خلافت، خويش را در جلوگيري از ناآرامي هاي ناشي از درگيري خاندان سلجوقي ناتوان ديد. اين مسأله خلافت را واداشت كه براي پيروزي بر سلاجقه از خوارزم شاهيان كمك بخواهد. هم چنين اين مسأله آن را با اين تازه واردان به علت چشم داشت آن ها در تسلط بر وظايفش ـ درگير كرد. براي رهايي از سلطه خوارزم شاهيان، به خلافت به كمك خواهي از عنصري جديد اقدام كرد، يعني از مغولان كه ويژگي آنان خشونت و وحشي گري بود و در سال 656 ق./ 1258 م. در زير ضربات مهلك آنان خلافت سقوط كرد.
ايرانيان در قرون گذشته ثابت كرده اند كه مردماني سيال و قابل انطباق هستند .
اين سياليت كه البته معمول اوضاع داخلي ايران بوده است همواره موجب شده است ايرانيها در برابر تهاجمهاي گوناگون نظامي و فرهنگي و تا حدي سياسي و علمي از خود استعلال راي ملايمي را نشان داده سعي در تقوق بر عامل متهاجم در طولاني مدت كرده اند . و تاريخ شاهد بر اين مدعاست که همواره موفق بوده اند از حل كردن مغولان در فرهنگ ايراني اسلامي گرفته تا تئوريزه كردن اسلام ايراني طي قرون متمادي . دكتر محمدعلياسلامی ندوشن در كتاب يگانگي در چند گانگي درباره اين خصيصه قلم رانده براي مثال مرقوم داشته اند كه ايرانيها به گاه تسلط اداب اسلامي بر فرهنگ ايراني و طرد بعضي از هنرهايشان همچون مجسمه سازي و نوازندگي به هنرهاي ديگري همچون معرق كاري و شاعري روي آوردند .
و اما سخني هم براي آن دسته از خوانندگاني كه دهه هاي پنجم وششم عمرشان را گذر مي كنند دارم .
اگر به ياد داشته باشيد در دوران خفقان آور حكومت پهلوي اول و دوم زبان طنز گسترش مثال زدني در تاريخ ايران يافته بود . از طرفي نسيم شمال كه مشخصاتش طنزهاي تلخ منتقدانه بود آشكارا مي تاخت و از طرفي ديگر ستون چرند و پرند دهخدا .
به علاوه دهها جريده آزادي خواه ديگر كه در سايه ترس هميشگي توقيف چاره اي جز بيان انتقاداتشان به صورت طنز نداشته اند . حتي در تاريخ آمده در آن دوره اي كه ايدئولوژيهاي ماركسيستي – لنينیستي بيداد مي كرد و كلمه كارگر بار سياسي سنگيني به خود گرفته بود روزنامه اي در ستون شعرش اقدام به چاپ شعري كرده بود كه مصرع اولش از اين قرار بود :
« عشقت به جانم كارگر افتاد »
در اداره مميزي مسئول بي سواد اصرار كرده بود كه كلمه كارگر ممنوع است و هرچه سردبير توضيح داده بود كه اين به معني ديگري است افاقه نكرد و بالاخره در انتها شعر اينطور چاپ شد : « عشقت به جانم عمله افتاد !» حال با اين مقدمه شنيدن سخنان پارادوكسيكال مصطفي پور محمدي وزير كشور مبني بر اينكه با نگاهي به متن هاي سياسي sms ها مي توان دريافت كه مردم ما شادند و زندگي خوبي دارند بسيار تاسف آور است . گويااين طلبه قديمي مدرسه حقاني از اين حقيقت كه زبان طنز زبان مبارزه با تمامت خواهي و اريستو كراسي است خبر نداشته است . البته با توجه به اين اشتباه تاريخي ( به قول عاميانه سوتي ) و ديگر اغلاط موجود در سخنان اعضاي دولت پيشنهاد ايجاد وزارت ( مميزه ) را براي هر چه بهتر شدن شعارهاي دولتمان خواستارم.!
ديباچه
قل سيروا في الارض
سفر از آغاز خلقت و آفرينش انسان از ضروريات او بوده است. هبوط سفر بوده است. مرگ سفر است و خود خلقت هم سفري از عدم به وجود است. سفر چشم دل آدمي را مي گشايد و دنياي ديگري را در برابر ديدگان مي گسترد. سفر كتابي است كه انسان از خلال سطور آن بسيار چيزها ياد مي گيرد. سفر كوره اي است كه مرد را در آن پخته مي كند. سفر اين لطف را دارد كه انسان را از اسارت شهر و ديار خويش رهايي مي دهد و از بسيار ماندن و منفور شدن نجات مي بخشد و بالاخره سفر به قول سنايي معرف ارزش گوهر مسافر است.
قـدر مـردم سفـر پديـد كـند خانـه ي خـويش مـرد را بند است
تا به سنگ اندرون بود گوهر كس نداند كه قيمتش چند است
اين نوشتار بحثي مجمل است در باب سفرنامه نويسان و سفرنامه هايشان. در بحثي به مسئله سفر و علل سفرنامه نويسي پرداخته ايم و در بحثي ديگر سفرنامه ها را بررسي نموده ايم اين سفرنامه ها خود به قسمتهاي مختلفي تقسيم مي گردند. برخي از اين سفرنامه ها نوشته ي مسلمانان بوده و تعدادي نيز توسط مستشرقين در ادوار مختلف به رشتة تحرير در آمده است. ضمناً سفرنامه ها از جهت تقدم و تأخر تفكيك شده اند.
تقديم به :
استاد ناصر آملي (عضو ارشد شوراي مرکزي منطقه خراسان رضوي جبهه مشارکت ایران اسلامی)
شوراي محترم کميته آموزشي منطقه خراسان رضوي حزب جبهه مشارکت ايران اسلامي
شوراي محترم واحدآموزش شاخه جوانان منطقه خراسان رضوي حزب جبهه مشارکت ايران اسلامي.
در تاريخ مشاهده مي شود که گاه سخني يا عملي از فردي عادي يا بعضاً کم مايه يا بي مايه موجب حرکت بهمنهاي عظيم سياسي اجتماعي چه مطلوب و چه مذموم شده است . اخيراً در قطعنامه کنگره نهم جبهه مشارکت مواردي را ديدم که اميدوار شدم مسائل مختلف حزبيمان در ميان لايه هاي تحتاني خود بحث برانگير شده باشد و از سنت منحط ايجاد حدود و ثغور براي ورود به مباحث کلان تئوريک قدري دور شده باشيم . هر چند که با فرض چنين مسئله اي باز هم نوبت کودک کم مايه اي چون نيست و انتظار مي رود نظرورزان برجسته به اين مهم اقدام نمايند و اين طور بود که برداشت يک خبرنگار از حزب مشارکت مشهد را به اطلاعتان ميرسانم .
در اين ميان برخي از حوادث را از نزديک شاهد بودم برخي را از دوستانم کمک گرفتم و گاهاً در مواقعي که دسترسي به واقعيت برايم به هر دليل مقدور نبود سعي کرده ام قطعه گمشده پازل را حدس بزنم تا تصوير کاملتري از فعاليت هاي جبهه مشارکت خراسان ارائه کرده باشم. با اين حال ادعا ندارم تصويري که تقديم مي کنم بي عيب و نقص است . هر چند که در اين گونه بررسي ها نمي توان در برج عاج نشست و اظهار نظر کرد. نخست بايد با استفاده از روش استقراء اطلاعات کافي بدست آورد سپس در تحليل و تعليل وقايع و يافتن روابط علي بين امور از استدلال منطقي سود جست.
تحليل ذهني محض وقايع را آن طور که بايد باشد نشان مي دهد نه آنچنان که هست . در حال حاضر آن طور که پس از 4 ماه رفت و آمد مستمر در حزب دستگيرم شده فضا ، فضاي تشکيلاتي است.
کميته دانش آموزي که چندي سعادت همراهيشان را داشتم در خط مقدم اين جبهه پرتلاش مي تازد. تعداد جلسات به بالاترين حد مورد نياز رسيده است و من فقط نظاره گر وايت برد داخل کتابخانه ام . تلاش اين کميته در تدوين و اجراي آئين نامه ها مثال زدني است . شاخه جوانان هم جاي خود داد رئيس در قلب مستقر است اطلاع رساني در ميسره محافظه کارانه بولتن خود را منتشر مي کند و فوق برنامه درميمنه استخر سعد اباد را براي زحمت کشان حزب در اين گرماي تابستان تعبيه کرده است.
البته و صد البته کميته آموزش منطقه نيز کوشا و پر افتخار و در عين حال عرق ريزان و با دلي پرخون عليرغم تمام حرف و حديثهاي نامرئي به برگزاري جلسات آموزش خود به طور يکهفته در ميان ادامه مي دهد . شوراي منطقه هم عليرغم درگيري هاي مالي بعضاً با حضور مستقيم خود باعث دلگرمي مي شود (اشاره به حضور رئيس شوراي منطقه در چهارمين نشست دانش آموزي) و خلاصه اين همه هم داستان شدند تا در عرض 6 ماه (از فروردين تا شهريور)50 عضو جديد براي عنوان پرطمطراق«حزب جبهه مشارکت ايران اسلامي منطقه خراسان رضوي شهرستان مشهد» دست و پا کنند.
و حالاست که نوبت واحد آموزش شاخه جوانان شده است که طلسم آموزش را شکسته و بري شروع 4 جلسه آموزش مقدماتي را براي اعضا در نظر گرفت هر چند که چند مشکل کوچک گريبان او را سخت چسبيد!
1- تغيير ساعت بر خلاف برنامه از قبل تعيين شده
2- کمبود يا عدم ارتباط برخي از جلسات با موضوع انتخاب شده
3- مقايسه تعداد سياست آموزان روز اول و امتحان دهندگان روز آخر
4- مقايسه تعداد اعضاء در فصل اخير و تعداد سياست آموزان
5- وبالاخره گير کردن در موقف تصويب صراطي که بار اول براي کلاس هم که شده بايد طرح رد شود بار دوم هم اگر وقت بود تا شايد بار سوم که مساوي با هفته سوم است شوراي محترم شاخه نسبت به تصويب يک طرح اقدام کند البته اين براي آموزش عادي است اما دلم براي اطلاع رساني مي سوزد واحدي که ماهيتش سرعت آن است ....البته با توجه به اين جاده طولاني براي آموزش طرحهائي دارم که الان نسبت به آماده سازي اش اقدام کردم و اين مختصر را به مسئولين ذي ربط تحويل خواهم داد.
اما هدف از اين مطول پردازي چه بود؟
بي شک فلسفه وجودي تاريخ همانا استفاده از تجربه هاي تشکيل دهنده آن است.
با نيم نگاهي به حوزه مسائل سياسي و دهه شصت و نيمه اول دهه هفتاد مي توان به اين نتيجه رسيد که نيروهاي چپ(به معناي مصطلح نه لغوي ) در طول دوره طولاني سقوط بازرگان تا خرداد 76 که حظي از حاکميت نداشتند و به قولي نظاره گر ترکتازي سيستم هاي ايدئولوژيک يا تک خزبي بودند به جاي انتقادات عريان ، عضو گيري و مشي راديکال که آنها را به اپوزيسيون غير قانوني نزديک مي ساخت با پندگيري از سرکوب خونين 30 خرداد سال 60 به خودسازي مشغول شدند.
نگاهي به بيوگرافي شوراي مرکزي مشارکت و سير در رزومه هايشان در آن برهه زماني آشکار کننده صدق اين ادعا است . تحصيلات آکادميک ، مطالعات جهت دار و حلقه معرفتي کيان دست به دست يگديگر دادند تا يک دوجين ايدئولوگ ديني ، تئوريسين سياسي ايده پرداز اقتصادي و نظريه پرداز فرهنگي اجتماعي به وجود آيند که براي 8 سال قادر به تحمل پايه ها و سنگين نظام بر دوش خود بودند. حال فرض کنيد به جاي اينکه چپ به خودسازي مشغول مي شد به فعاليت هاي تشکيلاتي بالاخص عضوگيري بي در و پيکر مي پرداخت ، نتيجه چه بود ؟ آيا مفاهيمي همچون جامعه مدني دموکراسي ليبراليسم هرمنوتيک ديني و ...در کلام اصلاح طلبان پديدار مي شد؟ طبقاٌ نگارنده اين سطور که متولد سال 1987 م است آن دوران را درک نکرده است . اما به نظر مي آيد اشکالات ناشي از :ميلتاريزه شده ناشي از جنگ ، اعتقاد نسبي مردم به راست سنتي و راست مردن، مشکات معيشتي و اثرات روحي هيجان آميز باقيمانده از انقلاب اسلامي در مردم موفقيت اين پروژه را به حد صفر تنزل مي داد چنانچه سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي در آن سالها به قول مورخين قديمي (سنگ خارا به دندان مي خائيد)اما همين جامعه و همين نيروهاي سياسي به طوري دچار دگرديسي شدند که نداي خاتمي را آنچنان گسترده لبيک گفتند . حال اگر تجربه فوق را براي کسب يک راهبرد آناليز کنيم ، نتيجه اينچنين پديدار مي شود:
در فضاي فعلي که اصلاح طلبان و طبعاً مشاکت عدم اقبال فراگير اجتماعي را تجربه مي کنند ضمن احترام به عضوگيري به جاي تمرکز بر امر مهم عضوگيري به همان اهم که در فاصله سالهاي 58 تا 76 دست يازيدند ، عمل کنند بيشتر مفيد فايده خواهد بود. مبرهن است که با وضع دولت فعلي ، اصلاح طلبان در آينده نه چندان دور دوباره تجربه شيرين نمايندگي از سوي مردم را خواهند چشيد، هر چند که اين تجديد قوا الان هم صورت مي گيرد اما بسيار نازک و خاص است . هواداران و اعضاي ساده مي بايد در اين دوران به سطحي از دانش و بينش سياسي بر سند که توانايي جذب راي و آمادگي تحقق بخشي به جامعه مدني را داشته باشند و اين امري زمان بر است . البته اين خود يک مشي سابقه دار و داراي عقبه تئوريک است . آتانتيسم (Attantism) يا سياست انتظار به همين معناست در اين روش سياست ورز کليه عوامل لازم براي رسيدن به منظور خود را در نظر مي گيرد و زماني دست به اقدامي مي زند که بداند موفقيت قطعي است نه 6 ماه فعاليت شبانه روزي 30 نفر بري جذب 50 نفر!
و البته تلاشهاي آموزشي باعث خواهد شد در دولت آينده اصلاح طلبان کمتر شاهد اظهارات و اعمال دن کيشوتي باشيم و همچنين با دقت در رفتار افراد کليدي و شناسائي اپورتونيستهائي (Opportiunism) «که از هر طرف باد بوزد خرمن خود را باد ميدهند» بتوانيم بر نيروهاي حزبي و نه مستقل سرمايه گذاري کنيم . اما اينکه آموزش بايد چگونه و شامل چه باشد ديگر در حيطه وظايف شماست.
- هر چند که جريانهائي مشاهده مي شوند که ضمن رد نظريه اخير بر عضوگيري به هر قيمت جهت نيل به پيروزي در انتخابات پيش رو تاکيد دارند و ثمرات سياسي مالي آن را مرتب به گوش اينجانب در جواب به نظراتم تکرار مي کنند. ضمن اينکه تکرار مي کنم عضوگيري لازم است و مدعاي حقير فقط عدم تمرکز تمام نيروها بر ان است جواب دوستان را ناقض سياست کلي اعلام شده از سوي اصلاح طلبان موسوم به «سياست ورزي« مي دانم.
بري توضيح نظرتان را به تعريف پوپوليسم (PoPulism) جلب مي کنم: اعتقاد به اينکه هدفهاي سياسي را بايد بنا بر خواست مردم جدا از حزب ها و نهاد ها موجود به پيش برد مردم باوري گويند . پوپوليسم خواست مردم را عين حق مي داند و اين خواست را برتر از سنجه ها و مکانيسم هاي اجتماعي مي شناسد حال آيا فکر مي کنيد راي هاي بي شمار خرداد 76 و80 پوپوليستي بود يا نبود؟
و چند سوال ديگر که از آن مي گذرم . در حقيقت عضوگيري صرفاً براي راي دادن يک خيانت است و من آن را مساوي با پوپوليسم يا هر شيوه منفور ديگري مي دانم اين در حالي است که ما مي گوئيم قبله ما اصلاحات و روش حرکتمان سياست ورزي است دوستان مي دانند که اصلاحات تدريجي است. لذا ما به نوعي اوولوسونيست (Evolutinist) روي آورديم و مي گوئيم که تحولات سريع اجتماعي نتيجه اش موقتي است . پس مي بينم کهآموزش و خودسازي تئوريک لازمه يک حزب اصلاح طلب است تا وجه مميز آن از جمعيت هاي توده اي موسمي باشد . نوشته ها را با چند سؤال پايان مي برم آيا عضوگيري بدون آموزش کافي به نوعي که موجب درگيري ذهني فرد شود جز به معناي اقدامات توده است ؟ آيا مي دانيد از 50 عضو اخير چند نفرشان درکتابخانه عضو شده و چند نفر از عضوشدگان کتاب به امانت گرفتند؟
(هر چند که اين ملاک نيست اما مهم که هست!)
اما سخن آخر
مي دانم در برخي موارد دقت را فداي سرعت کرده ام و احتمال مي دهم برخي از رک گوئي اين مقال آزرده خاطر شوند اما چه باک که من مسئوليتي ندارم که به فکر حفظ آن باشم . در ضمن اگر عملکرد بعضي افراد خوشايند نبوده ، آينه شکستن خطاست . به هر حال از تمام واحدها و کميته هايي که حقشان ادا نشده عذرخواهي مي کنم ونقد آگاهان بر اين نوشتار را خود از تلاششان براي آموزش اعضاي ساده حزب مشارکت همانند من مي دانم . در پايان اميدوارم تحولات گسترده اخير در رأس حزب ميمون و مبارک براي ما نيز باشد و عملکرد ما از اين پس براي همه سياست ورزان و سياست دوستان ايران اسلامي مايه خير و برکت باشد.
و الي الله ترجع الامور
سيد حسن جوهري 8/6/85 مشهد مقدس
دگرديسي منحط
يكي از مفاهيم پايه اي و مورد قبول مردم جهان در قرن بيست و يك ايده پلوراليسم يا تضارب آراء و افكار مي باشد
. اين ايده كه پايه اش بر فرهنگ اومانيستي يا انسان گرايي گذاشته شده و بر حقوق اساسي انسان تاكيد مي كرد اين حق را براي هر انساني قائل شد كه عقيده خود را آزادانه بيان و تبليغ كند و البته در برابر عقيده اي كه قبل از رنسانس مبني بر غالبيت گفتمان مذهبي يا همان الهيات مسيحي بود قد علم كرد .اين ايده در سالهاي بعد و در بوته آزمون راسيونالستها يا عقل گرايان افراطي مشروعيتش دو چندان شد . اما پيشينه اين مرام در ايران بسيارهولناك به نظر مي آيد سياهي ايجاد شده به دليل نپذيرفته شدن اين عقيده با لكه هاي سرخ خون امثال اسماعليه , فرخي يزدي و دانشجويان معترض به بستن روزنامه سلام نقش بسته است و به نظر مي رسد آرزوي اتمام اين تجربه هاي تلخ تا ساليان دراز در ايران تعبير نشود .
اما پديده ديگري که در حال حاضر پس از چندين سال تجربه دوران فربهي خود را مي گذراند و من اسم آن را دگرديسي منحط پلوراسيم مي نامم , قابل روئيت در جزء به جزء حاكميت فعلي است اينكه بخشهاي موازي نظام با مسئوليت ها ، ساختمان ها و بودجه هاي رنگارنگ نظراتي متفاوت درباره يك موضوع آماري ارائه بدهند نشانه از عدم وجود تخصص در حوزه مديريت اين نهادها مي باشد . اين روزها ما از نرخ تورم فلان درصد رئيس جمهورتا فلان در صد بانك مركزي مي شنويم و مي خوانيم بدون اينكه به اين تفاوت نگاهي جدي داشته باشيم . البته اين اظهار و نظرهاي غير آماري و غير مستند و دست مايه خوبي براي روزنامه هاي دو جناح براي تخطئه يكديگر است , اما به نظر مي رسد دوستان مفهوم پلوراليسم را اشتباه درك كرده اند .
تضارب اراء به اين مفهوم نيست كه كسي دو كيلو سيب بخرد و هنگام حساب بگويد به نظر من يك كيلو است ! در مسائل آماري ايجاب مي كند كه متخصصين پس از جمع آوري داده ها براساس اشل جهاني آمارگيري كرده نتيجه را استخراج كنند .
و صد البته نداشتن علاقه براي دانستن مقدار حقيقي تورم بي شك نشانه در ضايعه بزرگتري كه همانا عدم اعتقاد شخصي و انساني كه چه عرض كنم حتي عدم التزام اداري آن مسئول براي كاهش نرخ تورم است . البته بر خلاف دوستان كه هميشه براي حل اين مشكلات وجود يك كميسيون نظارتي دولتي را پيشنهاد مي كنند , با نگاهي به تجربه موفق برخي جوامع مدرن ، پررنگتر شدن نقش تشكل هاي غير دولتي در اين زمينه مي تواند تا اندازه اي مثمر ثمر باشد . هرچند كه … !
سعدي مي گويد
: اگر خواهي بر دلت جراحتي نرسد كه به مرهم به نشود با هيچ نادان مناظره مكن . معني اين حرف را به محض روئيت به كمك تجربه هاي بس ، تلخ سالهاي زندگي دريافتم و مشكلات اين ارتباط كلامي مرا همواره در فكر نوشتن قوائد نامه اي براي مباحثه فرو برده بود (هيچ چيز دوستي را تباه نكند كه مناظره كردن ) البته بعد از ديدن مقاله اي از دكتر قراگوزلو در مجله اطلاعات سياسي اقتصادي اين آرزو در من قوت بخشيده شد ولي از لحاظ منطقي هنوز خود را در سطح تاليف چنين مهمي نميبينم اما مسئله اي در اين ميان برايم آشكار شد و آن مسئله اي به نام ‹‹ ذهنيت›› بود توضيح اين پديده تقريبا به آساني توصيف شيريني عسل اما درك آن تقريبا به سختي توضيح فيزيك كوانتوم يا فرضيات فلسفي هيوم و جان لاك است .براي توضيح نظريه طرح يك سئوال نتيجه گيري را تسريع مي نمايد
.فرض كنيد براي اقوام نئادرتال جنوب فيليپين يا قبيله هاي وحشي مركز آفريقا اگر در زمينه نانو تكنولوژي صحبت كنيم نتيجه حاصله چه مي باشد
. فكر كنم منظورم را فهميده و به خود مي گوئيد اي بابا خودم كه مي دانستم ! اما منظورم تطبيق اصل ذهنيت با مباحثات جاري در مراكز آكادميك يا غير آكادميك خودمان است .با توجه به قدرت مباحثه منطقي ديالكتيكي حتي مي توان وجود مسائل ممتنع را ثابت نمود حال آيا با اين سلاحي كه متضمن مهلك بودن نيز هست اگر كسي بخواهد مي تواند سخني غير منطقي را منطقي جلوه دهد
.آيا بدون اعتقاد به اصل انصاف آيا مي توان مباحثه منطقي نمود ؟
جواب من آري است
. اما آيا مي توان به حقيقت دست پيدا كرد ؟
می گویند تاریخ تکرار می شود جمله ای معروف که هم بزرگان دینیمان آن را تاکید کردند و هم تاریخدانان و جامعه شناسانمان .
اصلاً همین چند سال پیش بود که کارل ماکس در کتاب هجدمین برومر , اشتباه تاریخی مردم فرانسه برای برگزیدن لوئی بناپارت پس از اتمام خونریزیهایی که ناپلئون بنا پارت بر زمین ریخته بود را به رخ مردم جهان کشید اما کو گوش شنوا ؟ ! ……
موضع نو بنیاد گرایان سوار بر سمند دولت این روزها در مورد فلسطین اشغالی و لبنان برایم شگفت انگیز نیست سالها پیش هلموت اشمیت صدر اعظم آلمان غربی( 1974- 1982 ) پس از جنگ جهانی دوم کتابی به نام استراتژی بزرگ نوشت که در آن از سیاست خارجه آمریکا در قبال شعارهایش بر علیه نیروهایمان ورشو استفاده کرده بود .
(( البته انتقاد بله انتقاد خاکش ( سفارتش ) را اشغال نکرده بود و آمریکا را تهدید نکرده بود که منافعش رادر جهان به خط می اندازد (تروریسم خودمان …) .)) او می گفت : ( من در هامبورگ زندگی می کنم اگر سوار اتومبیلم شوم و به سوی شرق برانم پس از حدود چهل و پنج دقیقه به جایی می رسم که پرده آهنین خوانده می شود و اگر باز هم برانم پس از سی دقیقه به پادگانهای گردان اول تانک روسیه می رسم ! برای بمب افکنهای روسی فقط پنج دقیقه طول می کشد تا بر فراز هامبورگ دفتر من و خانه های مردم را بزنند امیدوارم همین مختصر نشان دهد که چرا هموطنان من که با لقوه در میدان نبرد به سر می بردند نمی توانند با همان خونسردی امریکائیها , که روسها از آنها هزاران فرسنگ بدورند با خطر ها تهدیدهای نظامی برخورد کنند خلاصه کلام این است که دولت آلمان غربی اهمیت نمی دهد که کرملین در میدان سیاست چهانی پا از گلیش درازتر کند این مشکل آمریکای در حال بازی ( جنگ ) سرد بود ملت آلمان . !
حال در این برهه از زمان گویا دکمه تکرار تاریخ فشرده شده و اصولگرایان حاکم ایرانی مرتب در اوضاع داخلی فلسطین و لبنان دخالت می کنند و کافیست که حماس فتح یا دولت خود گردان بخواهد با یک اسرائیلی مذاکره کند که ناگهان تبدیل به خائن و ترسو ونو فراماسیون معرفی می شود ! در قطعنامه 1701 کم بود دولت ایران اعلام کند که آن را نمی پذیرد زیرا که در ایدولوژی انقلاب با دشمن ( مخالف اسلام )صلح معنا ندارد .گویا نظریه پردازان کیها نیست قطعنامه 598 و یا ماجرای مک فارلین ( گیت ! ) را فراموش کردند .
کوتاه سخن آنکه ای کاش قدری هم فرمایش همیشگی مقام معظم رهبری را مبنی بر انتخابات آزاد در فلسطین و خواست تک تک آنان را در اداره کشورشان محکون شماریم .
( البته اگر بنیاد گرایی آنجا نباشد که حق رای را بر خلاف نظر امام خمینی از آن مردم نداند و قیم مآب نباشدحکومت مطلقه اسلامی را به جای جمهوری اسلامی ترویج نکند و بر مبحث مطرود شهروند درجه یک و دو صحه نگذارد .)
پس از سندرم تحلیل مشروطه که در چند روز گذشته ایران را در نوردید و جبه های متقابل به سر کردگی طیف هائی همچون ناظم الاسلامی کرمانی و فریدون آدمیت هاو در مقابل امثال فضل الله نوری و احمد پور نجاتی ها ، چند صباحی را به زور آزمایی و بحث شیرین تفسیر به رای می گذراندند. نوبت دکتر ناصر آملی عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی در خراسان رضوی بود که کارگاه آموزشی ضرورت فعالیت حزبی را با مشروطه آغاز کند .
او پس از تبیین چهار موج تخرب در عین حال چهار جنبش آزادی خواهانه از آن ها به عنون پرکننده خلاء دیکتاتوریها برای اداره کشور نام برد.قیام مشروطه جنبش ملی شدن نفت ، انقلاب اسلامی و سوم خرداد همگی خصوصیات مشترکی داشتند و تا حد زیادی دارای عواملی متشابه بودند .عللی همچون استبداد حکومتی ، فقدان امینت فردی اجتماعی ، نفوذ قدرت های خارجی ، فقدان آزادی و مشارکت سیاسی و فشار دستگاه های دولتی مهمترین عوامل این جرقه های توده وار بوده اند که در هر کدام از جنبشها بعضی پر رنگ و برخی کم رنگ , رخ نمایانده است.
او سپس به تبیین نقش احزاب که در حقیقت همان مردمند پرداخت و خاطر نشان کرد که احزاب و مطبوعات آزاد در فرصت های کوتاه که اندکی آزادی پدیدار می شد سریعاً شکل گرفته و منتشر می شد و اندک زمانی تا گاه سرکوب نفس می کشیدند .((که البته این افزایش مطبوعات و احزاب آزاد به زعم برخی تحلیگران وایدلو گهای سیاسی اجتماعی مطلوب نبود زیرا همین احزاب و مطبوعات بودند که تبلیغات کرمیت روزولت , نصیری , آیت الله کاشانی و از هاری را باور کرده و در راستای تحقق آن البته پشت سر شعبان بی مخ کوشیدند ( اشاره به نقش احزاب کوده , سلطنت طلب و مذهبی در سرنگونی دکتر محمد مصدق ) اما نویسنده این سطور به بخشی از سخنان دکتر ابراهیم یزدی در توضیح عوامل سقوط دکتر بازرگان تاسی می جوید که ابراز داشته بود : ( اگر اروپا به وضع فعلی رسیده است , برای این است که دو تا جنگ جهانی راه انداخته اند ملیونها نفر از یکدیگر را کشتند میلیاردها دلار به یکدیگر خسارت وارد کرده اند بعد فهمیدند راه و رسم زندگی جنگ نیست بر اثر تجربه به فهمیدند که باید با هم رفتار مدنی داشته باشند حسن دموکراسی این است که همه چیز از درون تجربه ملت خود ما دارد شکل می گیرد باید بیست سال بگذرد تا آن جوان دانشجوی خط امامی که از دیوار سفارت بالا رفت بیاید بگوید اشتباه کرده ام حق با بازرگان بود ! ))
اما البته در جواب به اینکه کی می توانیم شاهد پذیرش خرد جمعی در کشورمان باشیم می توان گفت که گسترش دموکراسی و فرزندش و تحزب همانند هر مرامی دیگر نیازمند گذر زمان و همین تجارب می باشد که در ایران با توجه به رشد بنیاد گرایی و توتالیتریسم پنهان مبارزه ای بس طولانی و بی امان را می طلبد که شاید نقش اصلی را در وهله اول روشنفکران دینی و متخصصین هرمنوتیک در اختیار داشته باشند .
وی همچنین به کار کرد احزاب در فواصل این چهار جنبش پرداخت .
در این دوره ها اکثر فضای امنیتی یا میلتاریستی بر فضای کشور حاکم بوده و هر کدام به علتی به سرکوب احزاب و مطبوعات آزاد پرداختند ( برای مثال آن طور که به ذهنم می رسد در دوران جنگ به علت حفظ تمامیت ارضی و جلو گیری از تفرقه های سیاسی « علل ذهن پر کردن و البته تا حدی واقعی » مطبوعات و در نتیجه جامعه تک صدائی شد وقتی احزابی همچون جمهوری اسلامی کار گذاران و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی هم تا مرز تعطیلی پیش رفت و اگر فعالیتشان را به اسکلتی تشبیه کنیم در آن دوره بسیار شکننده و کمر باریک شده بودند ) این عضو شواری مرکزی جبهه مشارکت منطقه خراسان رضوی پس از جواب به سوالات حاضرین در این کارگاه آموزشی که به همت کمیته آموزش جبهه مشارکت برگزار شده بود ختم جلسه را اعلام نمود .